۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

life is very short

به دندان بردن در ميوه‌ي ممنوعه مي‌ماند آزادي...
اين پست نمي‌دونم كه آخرين پسته يا نه... احيانا اگه تونستم قبل از 22 خرداد دوباره بنويسم اين آخري نيست. اگه نتونستم و اگه بازم بعد از 22 خرداد هم نتونستم بنويسم مي‌خوام واسه همه كسايي كه اين پست و مي‌خونن آرزوي شادي و آزادي كنم كه قطعا نه ولي تقريبا اين دوتا با هم پيوند يا يه همچين رابطه‌اي دارن!
نمي‌دونم شبيه وصيت نامه بايد باشه اين پست يا شبيه نامه‌ي خداحافظي يا همچين چيزي؟
به هر حال فرقي هم نداره چون بلد نيستم هيچ كدومو بنويسم!!!
اميدوارم بتونم بيام و بازم بنويسم با اينترنت آزاد و خبر آزادي زنداني‌هاي بي‌‌گناه پست بعدي باشه و خبر آزادي ما هم همين‌طور...
آخرين سنگر سكوته حق ما گرفتني نيست
آسمونشم بگيرين اين پرنده مردني نيست

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

اين پست عنوان ندارد

اين پست عنوان ندارد.
منصوره جان ندارد.
منصوره غصه دارد.
منصوره دل شكسته دارد.
منصوره ...
چي بگم؟
ناراحتي من پايان دارد؟؟؟؟
اينه اون وقتي كه آدم نمي‌دونه چه جوري خودشو خالي كنه. اون وقتي كه دلت مي شكنه. اون وقتي كه...!
كدوم وقت؟ برو بابا. زندگي يعني همين. اينه دنياي واقعي. متاسفانه حالا حالاها اينجا هستي پس بي‌خيال شو!

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

مي‌گم هنوز و هر روز يادش به خير ديروز!

يادش به خير پارسال اين موقع ها داشتم با احسان چونه مي‌زدم كه كي چي بياره واسه ماسوله و بعدش يه هو دست مامانم شكست! همين باعث شد كه من نرم و احسان فكر كنه مي خوام بپيچونم! بهترين عكس العملي كه ازش ديدم و منوكلي خندوند اين جمله‌ش بود: اگه نياي ميام اصفهان و تا تهران خر كشت مي‌كنم كه ديگه از اين چرنديات تحويل من ندي. حالا خودت عين بچه آدم پاشو بيا!

مي‌دونين؟!؟! هم بدم اومد هم خوشم اومد! بدم اومد چون نمي‌فهميد و فكر مي‌كرد دارم شوخي مي‌كنم يا دارم ناز مي‌كنم! خوشمم اومد چون فهميدم كلي رو برنامه‌هامون حساب كرده!!!
اما همين نرفتن بود كه من و احسان و از هم دور كرد. حالا يك سال گذشته و همه چي عوض شده. از وضع مملكت بگير تا دوستي من و احسان! همه چي!
دلم هواي پارسال و كرده اين موقع ها! كاش زمان متوقف مي‌شد... كاش مي‌شد!
اما نه!
كاش تموم مي‌شد كاش اين گذر تند و با شتاب دنيا تموم مي‌شد! اين بار از خستگي نيست كه اينارو مي‌گم!
از درس نخوندنه! از اينكه نخواي يه درسي رو با 0.8 بيفتي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
كاش پاس شم!


۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

توي اين سالي كه مياد

داشتم يه كتاب مي‌خوندم از كورت توخولسكي (1890-1935) از زماني كه اون اين كتابو نوشته خيلي چيزا تو آلمان عوض شده اما انگار ايران و به تصوير كشيده! واسه همين فكر كردم شايد بايد بقيه هم اين متنو بخونن. اين متن مال كتاب "بعضي ها هيچ وقت نمي‌فهمن" هست:
1.توي اين سالي كه مياد روساي ارتش و صنايع دفاع آلمان به تجهيز مملكت به تسليحات جنگي همچنان ادامه مي‌دن و مسولاي سياست خارجي كشور كماكان اينو منكر مي‌شن.
2.توي اين سالي كه مياد قاضي‌هاي آلمان براي خودشون اين خيال مي‌كنن قبولي تو امتحاناي قضايي بهشون اين حق و مي‌ده كه رل خداي مهربون و بازي كنن وملت رو "مجازات" كنن. مخصوصا توي محكمه‌هاي كوچيك شهرستانها كه كنترلي روشون نيست، طبقه زحمتكش روي كرسي متهمان خنده به لباش نمي‌اد.
3.توي اين سالي كه مياد زندوني‌هاي داراتاديب‌ها، زندان‌ها و بازداشتگاه ‌ها به خاطر هيچ و پوچ زجر مي‌كشن:بابت نياز جنسي‌شون، بابت كمي حقوق نگهباناشون و بابتن "مقررات داخلي" وضع شده از طرف وئرساي زندان‌ها.
4.توي اين سالي كه مياد تو بازار بورس با اوراق بهادار معمله مي‌شه، بدون اينكه حتي يكي از بازيگراي اين بازار فكري كنه و ببينه اصلا داره با چي بازي مي‌كنه: با نيروي كار طبقه زحمتكشي كه تو 60 سالگي حداقل حاليش مي‌شه براي چي يه عمر جون كنده: براي سل گرفتن.
5.توي اين سالي كه مياد قدرت مطلقه‌ي حكومت فاسق وقت بازم مي‌خواد نسبت به سال قبل افزوني پيدا كنه.
...خلاصه از اين سالي كه مياد من اصلا توقع خاصي ندارم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

قوانيني كه امروزه به كار نمي‌آيند

اصل پنجاه و ششم قانون اساسي: حاكميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعي خويش حاكم ساخته است و هيچ‌كس نمي‌تواند اين حق الهي را از انسان سلب كند يا در خدمت منافع فرد يا گروهي خاص قرار دهد.

اصل نهم قانون اساسي: در جمهوري اسلامي ايران آزادي و استقلال و وحدت و تماميت ارضي كشور از يكديگر تفكيك ناپذيرند و حفظ آنها وظيفه دولت و آحاد ملت است. هيچ فرد يا گروه يا مقامي حق ندارد به نام استفاده از آزادي به استقلال سياسي، فرهنگي، اقتصادي و نظامي و تماميت ارضي ايران كمترين خدشه‌اي وارد كند و هيچ مقامي حق ندارد به نام حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور آزادي‌هاي مشروع را هر چند يا وضع قوانين و مقررات سلب كند.

اصل بيست سوم قانون اساسي: تفتيش عقايد ممنوع است و هيچ‌كس را نمي‌توان به صرف داشتن عقيده‌اي مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

اصل بيست و چهارم قانون اساسي: نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آنكه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشند. تفصيل آن را قانون معين مي‌كند.

اصل بيست و پنجم قانون اساسي: بازرسي و نرساندن نامه‌ها، ضبط و فاش كردن مكالمات تلفني، افشاي مخابرات تلگرافي و تلكس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها،‌استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حكم قانون.

اصل سي و دوم قانون اساسي: هيچ‌كس را نمي‌توان دستگير كرد مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين مي‌كند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام بايد با ذكر دلايل بلافاصله كتبا به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حداكثر ظرف مدت 24 ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضايي ارسال و مقدمات محاكمه در اسراع وقت فراهم گردد. متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي‌شود.

اصل سي و هشتم قانون اساسي: هرگونه شكنجه براي گرفتن اقرار براي كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت،اقرار يا سوگند مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندي فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از اين اصل قانون مجازات مي‌شود.

اصل سي و ششم قانون اساسي: حكم به مجازات و اجراي آن بايد تنها از طريق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

اصل سي و پنجم قانون اساسي: در همه دادگاه‌ها طرفين دعوي حق دارند براي خود وكيل انتخاب نمايند و اگر توانايي انتخاب وكيل را نداشته باشند بايد براي آنها امكانات تعيين وكيل فراهم گردد.

اصل يكصد و شصت‌و هشتم: رسيدگي به جرائم سياسي و مطبوعاتي علني‌است و با حضور هيات منصفه در محاكم دادگستري صورت مي‌گيرد. نحوه انتخاب شرايط، اختيارات هيات منصفه و تعريف جرم سياسي را قانون براساس موازين اسلامي معين مي‌كند.

اصل بيست و هفتم قانون اساسي: تشكيل اجتماعات وراهپيمايي‌ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است..

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

ديشب زيادي از چشام استفاده كردم. تمام طول روز و شب كامپيوتر، تلويزيون، كتاب، روزنامه و... وبعدش چشام ديگه داشت واقعا از كاسه در ميومد! اون موقع دلم مي‌خواست چشامو ببندم و ديگه بازشون نكنم...
وقتي از چشامون زاد كار مي‌كشيم دردشون مياد. اينقدر كه دلمون مي‌خواد چشامونو ببنديم و ديگهباز نكنيم. يه همچين اتفاقي در مورد مغزمون هم مي‌افته ديگه. يهوقتايي اينقدر زياد مي‌فهميم كه دلمون مي‌خواد برم تو كما يه عالمه وقت ديگه هيچي نفهميم!

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

نقاب!!!

نقاب؟
آسيه ممنونم كه يادم آوردي در مورد نقاب يه چيزي بنويسم. بنويسم من از نقاب متنفرم مثل خيلي از آدما ولي مجبورم بعضي جاها و بعضي وقتا ازش استفاده كنم مثل خيلي‌هاي ديگه!!!
...گريه‌هاي پشت نقاب مثل هميشه بي‌صداست...
دلم مي‌خواد خودم باشم هميشه؛ اگه دلم خواست بخندم اگه دلم خواست گريه كنم اگه دلم خواست و از كسي خوشم اومد بهش بگم اگه دلم خواست وسط دانشگاه سيگار روشن كنم اگه دلم خواست به هم اتاقيم بگم من دين ندارم و از دين متنفرم و به اون يكي بگم از اينكه عكس يه ديكتاتورو زدي به ديوار اتاق حالم داره به هم مي‌خوره و هزارتا غلط ديگه!
اما نقاب‌ها نمي‌ذارن واسم تصميم مي‌گيرن... تو دانشگاه كسي نفهمه سيگار مي‌كشي، تو اتاق كسي نفهمه اپوزيسيوني، فلاني ازت دلخور نشه چون به هر حال با هم دوستين و هزارتا چيز ديگه.
اگر به خانه‌ي من آمدي براي من اي مهربان يك چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه‌ي خوشبخت بنگرم...