۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

چند روزه دارم بهش فکر میکنم، هی میگم مینویسمش هی میگم نه ولش کن
*
وسط یه خواب درهم و برهم بودم که ازش فقط چندتا کاراکتر و چندتا فضای مریض یادمه؛بعد یهو حس کردم یه چیزی منو بلند کرد پرت کرد تو یه دنیای دیگه. یه فضای باز، یه چمنزار. روی زمین افتاده بودم و گریه میکردم و لباسم تنم نبود. حس میکردم یه سری آدم دارن اون جا راه میرن و با اینکه نمیدیدمشون خجالت میکشیدم برهنه ام. بعد از پشت پرده اشکی که جلو دیدمو گرفته بود یه مردی رو دیدم که انگار اونم برهنه بود . ولی عصبانی بود؛ خیلی عصبانی. یه سیب سرخ گاز زده رو پرت کرد سمتم و رفت. و من همونجوری که گریه میکردم محو شدم و با بدن درد برگشتم تو همون فضای مریض قبلی.
روح حوا در من حلول کرد :))


۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه

بهترین چهاردهم تا هفدهم آبان ماه زندگی من

پارسال: مارین یه فندک کلیپر زرد بهم داده. همه جا همراهمه. مراقبم کسی بلندش نکنه
امسال: 
1.تا قبل از زمستون میخوام ببینمش
2.باید ببینمش
3.بالاخره میتونم برای اولین بار بعد از هفت سال از نزدیک ببینمش
4.تالاپ تولوپ... تالاپ تولوپ... هووووووووووووو...قطار راه افتاد
5.بالاخره دارم میام
6.برف... پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینه ام دستی... این بار دانه امید میکارد
7.ایستگاه پایانی...ساری
8.انتظار
9.آه...باورم نمیشه...دارم دستاتو میگیرم...لمست واقعیه...خواب نیست
10.با برنامه قبلی،بدون برامه قبلی،با هیجان،هیجان یشتر،هیجان بیشتر و بیشتر و بیشتر...انگار تمومی نداره این حس
11.کنار تو مست میشم،های میشم،هایپر میشم...دیوانه وار میرقصیم و این یعنی خوشبختی
12.یک بار،دو بار،سه بار...بی نهایت بار اعتراف میکنم که همین لحظه میتونم بمیرم...واقعا میتونستم بمیرم
13.توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد چه برسه به بدن خودم
14. ساعت مدام زنگ میزنه و یه ساعت جدید رو اعلام میکنه و هربار با تعجب و خنده و کمی غم میگیم که یه ساعت دیگه هم گذشت!چه زود
15.روزمرگی و فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن و رقصیدن و سیگار کشیدن و گل زدن و مست کردن و غذا خوردن و ظرف شکوندن حتی...همه ش با تو خوشاینده
16.با ظرف شکسته تاج کریستالی میذاری سرت...و میخندم و عکس میگیرم... راستی با هم عکس نداریم!
17.داره تموم میشه وقتم...لحظه لحظه تو با ولع سر میکشم...زیر دوش سر میکشمت... وقتی داری آشپزی میکنی سر میکشمت... وقتی داری رُل میکنی سر میکشت...
18.بیا چنتا سلفی بگیریم...برای این یه کار وقت داریم که
19.از خودگذشته میبوسی...هنوزم وقت داریم آیا؟!آره...و نمیدونم چقدر طول میکشه تا حس کنیم که بهترین خدافظی عمرمون رو انجام دادیم
20.بوسه های عجولانه و طولانی... نمیخوام تموم شه... نمیخوای تموم شه...ولی باید وسایلمو جمع کنم...باشه ... و صورتت که غمگین میشه
21.نگاه میکنی و سیگار میکشی و من لپ تاپ و از برق در میارم... یه پک دیگه و من لباسامو میچلونم تو کیف...یه پک دیگه و من پشتمو میکنم و با کیفم ور میرم که ته مونده غرورمو که از چشام میریزه پایین رو نبینی... یه پک دیگه و میری... و من با خیال راحت چند قطره اشک آزاد میکنم
22.ساعت دوباره زنگ میزنه... از صداش متنفرم...لباس پوشیده میام توی هال...میبنمت که تو آشپزخونه این ور اون ور میری...داری چیکار میکنی؟بیسکوییت دوست داری؟آره ولی...خب...و یه جعبه گنده بیسکویی و میخوای بچپونی تو یه پلاستیک پُر... نمیدونم بخندم یا گریه کنم... خرمالوئه له نشه... من دیگه نمیتونم کاری کنم فقط از پشت بغلت میکنم
23.آژانس اومده.این آخرین خدافظیه...بوسه سریع و حرفایی که بی معنی بلغور میشه...دم در برمیگردم نگات میکنم و نگام میکنی... نگاهامون بی سرپرست پرت میشن سمت هم...پیچ پله رو میپیچم و در و میبندی و تا پایین پله ها گریه ات میکنم.
24.میخام سوار آژانس شم و تو به نرده ها تکیه دادی از این فاصله هم میبینم که ناخوشی و کاش نبینی که گریه کردم.
25.سوار قطار شدم...صدای نفسای سنگینت پای تلفن تنمو میلرزونه... بغض میکنم و سکوت میکنیم...سکوت...نفس...سکوت...رسیدی خبر بده باشه؟باشه...سکوت...سکوت..سکوت
26.راستی فندک گرفتی؟!نه دارم آخه...خنگ من جا گذاشتیش اینجا...نگهش دار یه یادگاری ناخواسته...
27.فندکی که از ساری بود به ساری برگشت...هه

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

نوشتم از خنده های زن عمو فرنگ
خنده هاش... خنده هاش دنیایی بود برای من ... وقتی میخندید انگار هزارتا زنگوله با هم به صدا درمیومدن
شنیده بودم وقتی با عمو علی آقا ازدواج کردن 7 شبانه رو زعروسی  گرفتن و ولیمه دادن شنیده بودم که عاشق هم بودن و خیلی دیده بودم که با اون سنشون هنوز هم عاشقونه نگاه هم میکنن
ولی خب زن عمو فرنگ بعد از 60 سال زندگی مشترک با عمو، یه روز صبح دم سپیده دم عشقش رو از دست داد. وقتی عمو چشمها شو بست و به برادرش که پونزده روز پیش سفر کرده بود پیوست.
وقتی زنگ زدن و گفتن عمو مرده من به دوتا چیز فکر میکردم: به هفته ی پیشش که رفتیم خونه ش و گریه میکرد و میگفت دوستتون دارم شما یادگارای برادرمین و ببخشیدمون و اگه عمری باشه جبران میکنم و باز گریه میکرد،و به خنده های زن عمو


۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

از وسطای بهمن شروع شد
رنج و غم پشت سر رنج و غم
وقتی حتی وقت گریه هم کم بود
این دو ماه و نیم جز رنج و داغ ومحنت و سوگ های پشت سر هم چیزهای دیگه ای هم داشت
مثلا دیدن لبخند عمو رضا وقتی معصومه گوشه های خونه عمو رو به مرتضی نشون میده و خاطره هاشو میگه و عمو خوشحاله که بعد از این همه سال و اون همه چیز معصومه یادشه و با ذوق برای مرتضی میگه و میبینه که ما میریم دیدنش و من بغلش میکنم و میگم دوستتون دارم
مثلا اینکه عمو ممد معذرت بخواد که نُه سال پیش چه بدی هایی کرده و زبونش قاصره و اشک بریزه و من نفهمم که چطوری جلوی اشکامو بگیرم
مثلا عمو علی آقا ... مثلا فرهاد... مثلا سهراب...
مثلا خنده های بلند زن عمو فرنگ
مثلا وقتی بعد از دو ماه حرفی به غیر از "خوش اومدین" "زنده باشین" "تو شادیاتون جبران کنیم" و ... میزنی و صدات برای خودت غریبه ، صدای خنده هات غریبه...
مثلا دیدن آدمایی که عبرت گرفتن یا وقت رو برای جبران کم میبینن یا کسایی که عبرت نگرفتن و بازم فکر میکنن مرکز دنیان و هرچی خوبی و بدی تو دنیاس فقط برای اوناست و دنیا فقط به خاطر اونا میگرده
و بعد از این مدت تو تازه وقت کنی بشینی و فکر کنی به همه چیز... به غم ها و شادی ها و همه ی همه ی اتفاقات... به اینکه این همه چیز که پشت سر گذاشتم چی بهم داد و چی ازم گرفت... به اینکه چی بودم چی شدم... به اینکه واقعا چی شدم؟! به اینکه خودمو نمیشناسم
همه سعیم اینه که بتونم با خودم رابطه برقرار کنم

۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

از این همه بودن هایی که فرقی با نبودن ندارن به جز منت بودن خسته ام...
دست باعث و بانی هاش درد نکنه که همشون رفتن پی زندگی خودشون و من موندم یه کوله بار سنگین تر از اون چیزی که انتظارشو داشتم
دستشون درد نکنه که باعث شدن چیزایی رو تجربه کنم که الان اینجا وایسم
دستشون درد نکنه که باعث شدن همه احساساتمو بکشم تا بتونم ادامه بدم
دستشون درد نکنه که پیرم کردن و صبور و به صورت متناقضی غرغرو
دستشون دردنکنه که رها و آزادن و سر بیگناه رو فرستادن بالای دار
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...فقط گاهی فش میدیم جدی نگیرید

۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

کاش آدم نبودم.
یعنی جسم نداشتم روح هم نداشتم وجود خارجی نداشتم.
میدونی دلم میخواست یه شخصیت داستانی بودم که یه روز تو ذهن یه نویسنده نطفه اش بسته میشد و یه روزی هم فوقش لای برگه های یه کتاب نوشته میشد. اون وقت خیلی از تیکه های غیر مهم زندگیم حتی خلق هم نمیشد و همه کلمه ها، همه پاراگرافا، همه چیز راجع به اصل مطلب بود.
بعدشم یه روزی آخرش برگه آخر رو که میخوندن، جلد کتاب و میبستن و همه وجود و اهمیتم که مربوط به همون کتاب بود؛تموم میشد. وقتی کتاب تموم میشد، داستان منم تموم میشد. اون جوری من واقعی نبودم. اون جوری هیچی واقعی نبود. هیچی نه میدیدم نه میفهمیدم. درک و شعور و حتی لمس کردن و چشیدن و این چیزا برام مهم نبود. فقط یه شخصیتی بودم که خواننده تصور میکرد چه شکلیم.
کاش وجود خارجی نداشتم.

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

برای ثبت در تاریخ

پست شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی، دانه اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی ای افسوس
بر سر گورم نباریدی!
***
فکر می کردم میشه تنهایی شلغم بی غم بود
نمیشه
نمیشه وقتی برف میاد و همه میخندن و شادن، برفی که مدت ها منتظرش بودم، از نبودن دوستی که باهاش برم زیر برف قدم بزنم بازی کنم برف رو لمس کنم، شاد باشم
وقتی همه برن و کسی نباشه شادی هام رو با کی قسمت کنم! جمع شدن شادی تو وجود و نداشتن کسی که قسمت کنم باهاش به اندازه نبودن کسی برای قسمت کردن غم ها باهاش دردآوره!

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

باید اینو درک کنم اگه کسی سر قولش وای نمیسته اونه که باید ناراحت باشه و عذاب وجدان بگیره نه اینکه من ناراحت بشم
اون بیشعوره
فقط بدیش اینه که هنوز بلد نیستم از دست بیشعورا ناراحت نشم

۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

هروقت دهنت باز میشه که بپرسی چرا حرف نمیزنم یه سر به خاطراتت بزن
شاید یادت بیاد چرا

۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

وقتی قول میدم و بعدش قولم و میشکونم کلی حالم از خودم به هم میخوره
انگار وقتی قولی به خودت میدی و بعد میشکونیش عزیزترین آدمت بهت خیانت کرده (حتی وقتی ار خودت متنفری)، و خب این خیلی دردناکه
شاید یه روزی اومد که منم سر قولی که به خودم میدم وایسم...

۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

this is end of an era

سالیان بود که معصومه تنها محرمم بود تنها هم صحبتم تنها دوستم
وقتی که رفت برای لیسانس من خوشحال بودم و ناراحت
نبودنش آزارم میداد گرچه هرماه میومد خونه
براش نامه مینوشتم و برام مینوشت
ولی وقتی دفعه دوم رفت وقتی برای فوق رفت فهمیدم که دیگه تمومه همه چی به آخرش رسید
فهمیدم این بار دیگه اون رفته دنبال زندگیش و من تنها موندم با پاهای زنجیر شده به زمین با لبهایی که بسته شده شاید تا ابد
تا اینکه مژگان پیداش شد، اینقدر همدیگه رو سابیدیم تا شدیم خواهر
وحالا مژگان هم داره میره
وقتی یه کسی میره که فوق بخونه ینی داره برای همیشه میره
و باز هم من با پاهای زنجیر شده موندم
تنها و نمیدونم خوشجال باشم براش یا ناراحت باشم برای خودم
مژگان دوست زیاد داشت،برنامه زیاد میرفت،خیلی از محدودیتای منو نداشت
اما من فقط مژگان رو داشتم تنها راه ارتباطیم با آدما مژگان بود
و دیگه نیست...به زودی دیگه نیست
...
به قول مونیکا و ریچل وقتی قرار شد جدا شن:
this is end of an era

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

فکر میکنی ما دخترایی که اعتقاد به نمایشی بودن بدنمون نداریم خسته نشدیم از بس مشترک مورد نظر فروختمون به یه تاپ دکلته و لبای پروتزی؟
ماهایی که سیگارمون و با صدای بلند آهنگی که نمیفهمیم دود میکنیم فقط چون نشنویم صدای کسایی که دختر سیگاری رو فاحشه خطاب میکنن
خسته نشدیم از اینکه همیشه تر و خشک دخترا رو به یه آتیش سوزوندن؟
خسته نشدیم از اینکه هر وقت گریه کردیم با یه پوزخند گفتن سلاح زنونه،و درد و نفهمیدن؟
خسته نشدیم از بس سفت وایسادیم تا حقمون و بگیریم و بهمون گفتن سلیطه خانوم، دختر و چه به این حرفا؟
خسته نشدیم از بس جار نزدیم دردمون رو،و به پای اون دخترایی که جار زدن و آهن پرست شدن و تنبل بودن سوختیم؟؟؟؟

۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

دلم میخواد کوله پشتیمو ببندم و راه بیفتم دور دنیا یه مدت تو یه کشور یه مدت تو یه کشور دیگه هی برم و برم و برم و دیگه به هیچ جایی برنگردم وقتی همه جا رو رفتم بعدش بمیرم دلم نمیخواد اینجا بمیرم جلو چشم این آدمای دورم دلم میخواد از دستشون فرا رکنم از دست همشون

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

5 دقیقه

ماه ها بود ناراحت بودم
حس از پشت خنجر خوردن داشتم
حس اینکه خوبی میکنی و شبیه خر میشی
حس سواستفاده
اما امشب همه اش برطرف شد ظرف پنج دقیقه ناقابل
برای اینکه این پنج دقیقه به دست بیاد خیلی وقت و انرژی رفت ازمون
ناراحتیای این مدت هم به خاطر این بود که حس میکردم این همه انرژی به باد فنا رفت