۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

فکر میکنی ما دخترایی که اعتقاد به نمایشی بودن بدنمون نداریم خسته نشدیم از بس مشترک مورد نظر فروختمون به یه تاپ دکلته و لبای پروتزی؟
ماهایی که سیگارمون و با صدای بلند آهنگی که نمیفهمیم دود میکنیم فقط چون نشنویم صدای کسایی که دختر سیگاری رو فاحشه خطاب میکنن
خسته نشدیم از اینکه همیشه تر و خشک دخترا رو به یه آتیش سوزوندن؟
خسته نشدیم از اینکه هر وقت گریه کردیم با یه پوزخند گفتن سلاح زنونه،و درد و نفهمیدن؟
خسته نشدیم از بس سفت وایسادیم تا حقمون و بگیریم و بهمون گفتن سلیطه خانوم، دختر و چه به این حرفا؟
خسته نشدیم از بس جار نزدیم دردمون رو،و به پای اون دخترایی که جار زدن و آهن پرست شدن و تنبل بودن سوختیم؟؟؟؟

۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

دلم میخواد کوله پشتیمو ببندم و راه بیفتم دور دنیا یه مدت تو یه کشور یه مدت تو یه کشور دیگه هی برم و برم و برم و دیگه به هیچ جایی برنگردم وقتی همه جا رو رفتم بعدش بمیرم دلم نمیخواد اینجا بمیرم جلو چشم این آدمای دورم دلم میخواد از دستشون فرا رکنم از دست همشون

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

5 دقیقه

ماه ها بود ناراحت بودم
حس از پشت خنجر خوردن داشتم
حس اینکه خوبی میکنی و شبیه خر میشی
حس سواستفاده
اما امشب همه اش برطرف شد ظرف پنج دقیقه ناقابل
برای اینکه این پنج دقیقه به دست بیاد خیلی وقت و انرژی رفت ازمون
ناراحتیای این مدت هم به خاطر این بود که حس میکردم این همه انرژی به باد فنا رفت

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

گفتن کون لق دگران شهامت میخواد. نه واسه اینکه ممکنه باشون درگیر شی؛ چون باید با تمام وجود قبولش کنی و این سخته

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

چندین روزه شاید نزدیک یه ماه، شروع کردم در جستجوی زمان از دست رفته رو بخونم
اصلا پیش نمیرم
تو صفحه ده گیر کردم
شروع میکنم به تجسمات بیخودی درباره کتاب و شخصیت نامفهمومش
شایدم واسه اینه که ترسیدم ازش...

۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

13آذر نود و یک

حدودا 6 سال پیش بود آخرای زمستون که محمد و سعیده دوست شدند... دیدنشون کنار هم برا ی اولین بار و دیدن اینکه چه قدر خوب و بامزه اند با همدیگه... حتی حس غریبی باهاشون
شب حرف زدنا و روز بیرون رفتناشون...همیشه شنیدن دعوا و آشتی کردناشون...
شش سال گذشت و حتی تا پای ازدواجم رفتن
و حالا که تموم شد انگاری قلب منم شکست... قلب مامانمم شکست...
دیگه ببین حال اونا چیه!!!!
سعیده که رفت محمد گریه کرد
توی خواب گریه کرد و تو بیداری
دوتاییشون خواستن و دنیا نخواست
تغییر کردن با هم
زجر کشیدن با هم
ولی نشد...
ناراحتم برای دوتاشون
سعیده ای که امروز رفت اون سعیده 6سال پیش نیست تنهاترو داناتره
غمگین و تنهاس و نمیدونم حتی کسی و داره که باش دردشو بگه؟!؟!
میتونم حدس بزنم به چه حالی رفته...
تُف به ذات این مملکت با این فرهنگ و اقتصاد و سنت و این خانواده های مثلا مذهبی و سنتیش که میرینن به زندگی دوتا جوون
بدبختی و بدشانسی تو زندگی محمد تمومی نداره و حالا میبینم که زندگی سعیده هم به همون گهیه... ولی نمیتونن با هم باشن و دنیای کوفتی نذاشت که با هم باشن...
گریه هاشون و غم هاشون درداوره غمگینانه است و دلخراش...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه