۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

دلم میخواد کوله پشتیمو ببندم و راه بیفتم دور دنیا یه مدت تو یه کشور یه مدت تو یه کشور دیگه هی برم و برم و برم و دیگه به هیچ جایی برنگردم وقتی همه جا رو رفتم بعدش بمیرم دلم نمیخواد اینجا بمیرم جلو چشم این آدمای دورم دلم میخواد از دستشون فرا رکنم از دست همشون

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

5 دقیقه

ماه ها بود ناراحت بودم
حس از پشت خنجر خوردن داشتم
حس اینکه خوبی میکنی و شبیه خر میشی
حس سواستفاده
اما امشب همه اش برطرف شد ظرف پنج دقیقه ناقابل
برای اینکه این پنج دقیقه به دست بیاد خیلی وقت و انرژی رفت ازمون
ناراحتیای این مدت هم به خاطر این بود که حس میکردم این همه انرژی به باد فنا رفت

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

گفتن کون لق دگران شهامت میخواد. نه واسه اینکه ممکنه باشون درگیر شی؛ چون باید با تمام وجود قبولش کنی و این سخته

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

چندین روزه شاید نزدیک یه ماه، شروع کردم در جستجوی زمان از دست رفته رو بخونم
اصلا پیش نمیرم
تو صفحه ده گیر کردم
شروع میکنم به تجسمات بیخودی درباره کتاب و شخصیت نامفهمومش
شایدم واسه اینه که ترسیدم ازش...

۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

13آذر نود و یک

حدودا 6 سال پیش بود آخرای زمستون که محمد و سعیده دوست شدند... دیدنشون کنار هم برا ی اولین بار و دیدن اینکه چه قدر خوب و بامزه اند با همدیگه... حتی حس غریبی باهاشون
شب حرف زدنا و روز بیرون رفتناشون...همیشه شنیدن دعوا و آشتی کردناشون...
شش سال گذشت و حتی تا پای ازدواجم رفتن
و حالا که تموم شد انگاری قلب منم شکست... قلب مامانمم شکست...
دیگه ببین حال اونا چیه!!!!
سعیده که رفت محمد گریه کرد
توی خواب گریه کرد و تو بیداری
دوتاییشون خواستن و دنیا نخواست
تغییر کردن با هم
زجر کشیدن با هم
ولی نشد...
ناراحتم برای دوتاشون
سعیده ای که امروز رفت اون سعیده 6سال پیش نیست تنهاترو داناتره
غمگین و تنهاس و نمیدونم حتی کسی و داره که باش دردشو بگه؟!؟!
میتونم حدس بزنم به چه حالی رفته...
تُف به ذات این مملکت با این فرهنگ و اقتصاد و سنت و این خانواده های مثلا مذهبی و سنتیش که میرینن به زندگی دوتا جوون
بدبختی و بدشانسی تو زندگی محمد تمومی نداره و حالا میبینم که زندگی سعیده هم به همون گهیه... ولی نمیتونن با هم باشن و دنیای کوفتی نذاشت که با هم باشن...
گریه هاشون و غم هاشون درداوره غمگینانه است و دلخراش...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

ششم آذرماه هزارو سیصد و نود ویک!


صبح پا شدم از خواب با یه گلو درد وحشتناک.صدای تق و توق قطره های بارون روی کانال کولر و سایه بونا،همه جاهم تاریک. تو این وضعیت تصمیم همیشگی اینه که نمیرم کلاس... ولی نه صبر کن! امروز روز آخره...آخرین روز دانشجویی من به عنوان دانشجوی لیسانس! پس مثل بچه آدم رفتم صبحونه خوردم و زدم بیرون. چه هوای گرفته و بارونی ای! پلی لیستم روی شاهین نجفی و متالیکا بود! گوش میدادم و از پنجره اتوبوس بارون و نگاه میکردم! عینهو این فیلما!!!!!حتی خودمم باور نمیکنم که کاملاً به موقع رسیدم به کلاسم! رفتم کلاس مزخرف خواب آور خسته کننده با اون همه همکلاسی غیر قابل تحمل رو با روحیه قوی تحمل کردم و لبخند زدم! از خودم تو اخرین کلاسم عکسم گرفتم!
با علاقه تمام توی راهروهای گروه چرخیدم و با ولع همه چیو تو خاطرم ثبت کردم.
با اشتها آخرین نهار دانشجویی و خوردم و ازش عکسم گرفتم!
بعد تو محوطه دانشگاه چرخیدم... همه مسیرای معمول و غیر معمول و قدم زدم! از دانشگاه بارون خورده زیبامون عکس گرفتم...
رفتم سمت سالن تربیت بدنی که امتحان بدم، دیدم فنسای قفل و چفت شده زمین چمن پسرا بازه! رفتم تو... تا محوطه کارگاهی،تا استخر روباز!!!!
امروز همه چی قشنگ تر بود!
امروز همه چی تموم شد!
خوشحالم و ناراحتم
خوشحال و ناراحت!!!!
خیلی.....