۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

بابا و مامان من انکار نمی کنن که انقلاب کردن و چه هدفی داشتن
اینجوری که من میشنوم و میبینم تو فیلمای مستند خیلیا اون زمان تو این جمع بودنخیلیا رفتن تو خیابون و اعتراض کردن
اگه این همه آدم اون زمان به شاه معترض بودن ما چه حی داریم الان بیایم بگیم چرا انقلاب کردین؟مگه ما میدونیم قراره نتیجه اعتراضای ما چی از آب دربیاد به جز یه مشتی پیش بینی و آرزو؟
اونا هم همینطور... اونا هم نمیدونستن... اونا هم امید و آرزو داشتن... امید به یه ایران بهتر برای بچه هاشون... اونا هم نمیدونستن قراره حجاب اجباری شه... قراره اعدام دسته جمعی رخ بده... نه نمیدونستن...
اونا هم مثل الان ما از دست دیکتاتورشون خسته بودن اونا هم مثل الان دموکراسی میخواستن
هی نشینین بگین خدابیامرزتش شاه! چرا اینا انقلاب کردن ما رو بدبخت کردن! نگین این چیزا رو...
مامان من گاهی گریه میکنه و میگه ما نسل بدبختی هستیم که دو بار تو زندگیمون مرگ جوونا و امیدای مملکتمون و به دست رییس دیکتاتور مملکت دیدیم

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

بهترین بهوونه ای که برام اووردی
اونجام الله اکبر میگن؟؟؟
نه!
ولی اینجا میگن!
...

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

چوب خدا صدا نداره
چون
خدا چوب نداره
چون
خدا کسی رو که باید تنبیه نمیکنه
چون
خدا عادل نیست
چن خدا نامرده!
خب تویی که استادی تو مردم آزاری فخر فروشی و دل شکستن تو رو به مقدساتت قسم ادای دل شکسته ها رو در نیار چون کسی دلش نمیسوزه واسه ت

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

عاشق این شعرم

ترا بجای همه زنانی که نشناخته ام دوست دارم
ترا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم
برای خاطر عطر کستره بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که اب میشود برای خاطر نخستین گلها
برای خاطر جانوان پاکی که ادمی نمی رماندشان
ترا برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
ترا به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست دارم
جز تو که مرا منعکس تواند کرد ؟ من خود خویشتن را بس اندک میبینم
بی تو جز گستره ای بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز
از جدار ایینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا بگیرم
راست بدانگونه که لغت به لغت از یادش می برند
ترا دوست دارم بخاطر فرزانگیت که ازان من نیست
ترا برای خاطر سلامت
برغم همه ان چیز ها که جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی حال انکه جز دلیلی نیستی
تو همان افتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

پل الووار
واقعا دلم میخواد فردا که بیدار میشم اون روحی باشم که داره از تنم در میاد
واقعا دیگه تحمل ندارم
واقعا خسته م
میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟