۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

9 o'clock!

گاهی یه چیزای دلخوش کُنکی هس. مثلاً یه کافه با وایرلس و اجازه استعمال دخانیات واسه خانوما و چندتا آدم گُه که بتونی بگیری به تخمدونات!!!! 

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

توانا بود هر که دانا بود

تنها چیزی که توش بی رقیبه دید زدن دختراس و تنها چیزی که براش مهمه زن لخته... عجب مغز گُنده ای داره ها!

روز زن.... روز من!

نمیدونم دقیقاً چی بگم فقط میدونم من با این امید واهی زنده ام که:
این وضعیت عوض میشه... عوض میشه ... میدونم!
گرچه با این دخترا و زنایی که من میبینم...حالا حالاها مونده تا برف زمین آب شود!
هنوزم حتی هم نسلای من که خیر سرشون دانشجو و متمدنن یعنی، وقتی با یکی دعواشون میشه فحش خواهر و مادر و عمه میدن...
تا این فحشا تو دهن خود زنا هست وضعیت همینه که هست!

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

انتشار خبر خروج دو دانشگاه دیگه از تهران...

....آره دخترم داشتم میگفتم اون زمونا دانشگاه تهران تو تهران بود....

منم و سایه مو سیگار پشت سیگار...

یه حرفایی هست که انگار خاطره های رنگ و رو رفته و خاک گرفته و فراموش شده رو از تو پستوی ذهنت در میاره... بعدش از دهن تا مقعدتو میسوزونه... فکرکردن به این حرفا چشماتو میسوزونه... اشکاتو آتیش میزنه... گونه هات گُر میگیره و بلند بلند به هق هق میفتی... ولی بد تر از اون یه نگاه هایی هست که ... نگاه هایی که آرزو میکنی کاش ندیده بودی...سیگارتو روشن میکنی و پشت دودش قایم میشی... گیلاستو میگیری بالا و پشت شیشه اش قایم میشی...ولی نه سیگار نه سرکیس نه سگی نه توله سگی... هیچکدوم جواب نمیدن....
فقط میتونی تیکه های قلب و روحتو از تو کبد و کلیه و روده کوچیکه و خونه همسایه جمع کنی و بشماریشون که بدونی چندتا تیکه شو واسه ابد گُم کردی...

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

I realy can't staaaaaaaaaaaaand

از آدم بزرگایی که ادای بچه ها رو در میارن بدم میاد. از بچه هایی هم که ادای آدم بزرگا رو در میارن بدم میاد. اما، بیشتر از آدم بزرگایی بدم میاد که قد یه بچه نمیفهمن و ادای آدم بزرگا رو در میارن.