۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

من بدم، خیلی بدم

ناراحتی های خواهرمو از تو استاتوسای فیسبوکش میفهمم و دلیلشو نمیدونم
ناراحتی های بهترین و صمیمی ترین  دوستمو تو وبلاگش میخونم بازم نمیدونم چشه
برادرم داره سکته میکنه به خاطر اینکه داره به خاطر گرونی حتی نمیتونه به دو دقیقه بعدش فکر کنه چه برسه به اینکه به دوس دخترشو ازدواجشون فکر کنه
اون برادرم اینقدر ازش دور شدم که حتی نمیدونست من سر کار میرم
مامانم ... مامانم... چی بگم از دردای مامانم که من همه تلاشم اینه که فقط بهشون دردی اضافه نکنم
و بابا... بابایی که جتی دیگه به خوابممم نمیاد
من به کجا رسیدم؟ کجا که اینقدر دور شدم از همه؟؟

۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

گریه چیز خوبیه
میدونی دوست خوبیه
تنهاییتاو کم میکنه غُرغُرای مسخره تو میشنوه
از خود آدم هم صبورتره
وقتی کارت باهاش تموم شد میره و وقتی نیازش داری برمیگرده
دوست خوبم مرسی که تنهام نمیذاری
مرگم چیزه خوبیه... حیف که گیرم نمیاد

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

حال دیگه اون عزیزت شده... میخوای از چشمش بیفتی تو دلش... میخوای آسمونت شه تا سر به هوا شی؟... به خاطر اون این همه عوض شدی؟ خوشحالم... حداقل بالاخره تونستی عاشق یکی بشی... خوش به حالش

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

می دونم مسخره است اما تو زندگیم عادت داشتم و دارم که عادت میکنم به درد به رنج به زجر.... عادت کردم ببخشم نه از روی بزرگواری بلکه شاید از روی ناتوانی.... ولی نمی دونم چرا عادت نمیکنم فراموش کنم ؟همیشه همیشــــــــــــــــــــــه یادم میمونه!


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

قصاص...

کلمه ش هم ترسناکه همونقدر که اسیدپاشی ترسناکه
چیزی که این وسط رنجم میده اینه که میان میگن زیبایی یه دختر سرمایه شه پس باید انتقام بگیره!!! سرمایه ی چی؟
تا وقتی تو جامعه ای هستیم که مرد و زن زیبایی زن و سرمایه می دونن و زنها باور دارن به جز تن و زیبایی هیچ ارزش دیگه ای ندارن این بلاها تکرار میشه. البته این به معنی مجاز بودن این توحش نیست. حتی شایدم بتونم بگم یه جورایی تو شکل گیری این توحش نقش داره